نارنج همیشه طعم غذاست ، از گلش هم مربای بهارنارنج پخته میشه اما کسی توجه نمی کنه به دونه به نارنجـــــــــدونه. بس بذارید خودمو معرفی کنم ؛ خوشبختم نارنجدونه هستم :)اینجا وجود داره تا روزانه های منه دونه که توی دل یه نارنجم ثبت بشه ، گاهی هم خاله زنک بازی های اطرافم رو مدیریت می کنم ، ذهنم در طول روز با دیدن هر چیزی فعال میشه و توی ذهنم صدای ماشین نویسی میاد ، در طول روز چندین و چند پست توی ذهنم ثبت میشه اما پست های کمی هستند که مجال ثبتشون رو تو این صفحه پیدا می کنم و خلاصه اینکه به نارنج حس خاصی دارم ؛ انگار اونم همین طوره ، حس می کنم من باید نارنجدونه باشم !در ضمن میخوام مطلـــــــــع باشید که اسم " نارنجدونه " در فضای وب و واقعی منحصر به همین صفحه است ، و اگر نظرات توهین آمیز با این نام مستعار دریافت میکنید ، مربوط به شخص بنده نخواهد بود ، اون شخص فقط یه چپاولگر اسم مستعاره که میتونه هر اسمی رو چپاول کنه؛تیر ماه سال نود و چهار طی یک اتفاق تلخ در سرورهای بلاگفا بخش بزرگی از آرشیو این وبلاگ و ایضاً کلی وبلاگ دیگه از بین رفت ؛ اتفاقی که باعث قتل تعداد زیادی روح وبلاک نویس شد ، وبلاگ ها به مرگ های موقت و دائم فرو رفتند ، اگر اصطلاح «ازگور برگشته» ترسناک و نا مناسب نباشه می تونم بگم نارنجدونه هم جز همین دسته ست حالا بعد از چندسال خاموشی اجباری و غم از دست دادن آرشیو وبلاگی که درست مثل سوختن دفتر خاطرات دردناکه ، برگشتم تا دوباره بنویسم ، امیدوارم اعتماد مجددم به بلاگفا به خروجی زشتی ختم نشه ، گرچه ممکنه بشه! اما مهم نیست تفاوت اینجاست که من حالا دیگه از ریسک کردن نمی ترسم!!!! وقت کمتری رو اینجا میگذرون
برچسب:
نویسنده: رادین شجاعی
میدانم یک روز من یا تو داغ یکدیگر را می بینیم؛ آن روز آن که رفته و جنازه شده! عجیب خوش به حالش خواهد بود، و دردا به حال سیاه آن که خواهد ماند و این خاطرات را شخم خواهد زد، با اینکه داغ عزیز دیدن سخت مشکل ست من می دانم که خودخواهی محض است که من بخواهم تو داغ مرا ببینی، یک لایه ظریفی از خودخواهی و دگرخواهی این وسط هست که سال ها می توانم از آن برایت ببافم و ببافم. القصه که می شود بگویم داغت را ببینم، چون طاقت ندارم با روحم بالای سرم قبر خودم! اشکت را ببینم، شایدم یک سناریو ثانویه؛ هر دو با هم راهی دیار باقی شویم :))) جِررربه قول خودت که:بعد سالیان زیاد قبل من بارت را ببند و برودلم نمی آید غصه نبودنم روی دوش های تو سنگینی کندبه قول شاعر:زودتر از من بمیرتنها کمی زودترتا تو آنی نباشی که مجبور استراه خانه را تنها برگردد...
برچسب:
نویسنده: رادین شجاعی
موهام عملا جو گندمی شده، یکسال و نیم بیشتره از آخرین باره که رنگ و دکلره به خودش دیده، و دروغ چرا من همون بار آخر و چند دفعه قبل هم فقط به یک دلیل دستی به سر این موها کشیدم، «بابا» آره بابا تنها دلیل ماجراست و شاید هنوزم باشه. چند سال اخیر هر بار موهامو دید و سفیدی هاش رو نگاه کرد یه آهی کشید و گفت: «خودتو پیر کردی»، هر بار همین دیالوگ، هر بار همون دست کشیدن، بی هیچ تغییری، و خب قلبم فشرده میشد با هر تکرار این داستان، و از سر همین تن می دادم به رنگآمیزی این موها زیر دست مشاطه گرا!، سر جمع شاید تو عمر ۳۴ ساله م این موها پنج بار رنگ شدن رو به خودش دیده، و حالا موندم تو دو راهی عجیبی، بذارم جوگندمی بمونه، یا بازم فیلمش! کنم به خاطر بابا!حقیقت همینه، سفید شدن مو یه چیزه و من باهاش مشکلی ندارم، اما الان سه سالی هست که نیک میدونم والد دوست نداره رنج فرزندش رو ببینه، ولو به قدر موهای سفیدی که ممکنه پشتش کلی فکر باشه که چرا بچهم این شده. می دونم والد از رنج فرزند آگاهه و با یه نگاه تا آخر ماجرا میره، اما دلم نمیخواد همه چیز عیان باشه، میخوام بازی بِکِشم از خودم رو این صحنه تا حداقل بابا و مامان فکر نکنن چه خبره. داستان همینه انسان در رنج آفریده شده و اگر فکر کنی زمانی هست که رنج رو میشه حذف کرد و فقط خوش بود، اون زمان باختی! چون این دور باطل رسیدن به بی رنجی خودش رنج مدامت خواهد بود و یکهو به خودت میای میبینی که ای داد عمرم رفت و رنج و رنجوری با من موند که موند، شُل کن، که دردت نگیره و لبخند بزن :) یه لبخند گشاد و عمیق از قلبت... خب چی شد رنگش کنیم؟! فیلمش کنیم یا بشینیم رنجِ نگاه والد رو تماشا کنیم!نگاه کن چه رهام اینجا! کاش میشد همین الان همینقدر رها میبودم، مثل یه گنجشک
برچسب:
نویسنده: رادین شجاعی